تبليغاتX
نــویــســه
تمام اندوه دنیایت از آن من و تمام واژگان سبز خدا از آن تو
آخر چرا به عشق رخصت نمي‌دهي؟
دیشب ذکر پیاله آب بود و حضرت حافظ
آب روشني است
اما پیاله‌ي شکسته چه؟

حالا تو هم بیا و بر این چله‌نشیني عاشقانه بخند…!

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط گل بارون زده |

مرا به حال خودم بگذاريد

سنگ‌ها

خسرو مرده است

و شما بي‌قراريد

نامش روي كدام شما حك شود.

 مي‌خواهم

در تاريكي سينما بنشينم

و رؤياهايم را ببينم

رؤياهايي كه فقط

در تاريكخانه‌هاي شما ظاهر مي‌شوند.

 مرا به حال خودم بگذاريد

صف‌ها، باجه‌ها!

همه‌تان به خانه‌ي خود مي‌رويد

تنها اوست

در صف ناآشناياني بي‌بازگشت ايستاده است

و دلش

براي باجه‌ي سينما تنگ مي‌شود

تنها او

به پشت سرش نگاه مي‌كند و پيش مي‌رود.

 مرا به حال خودم بگذاريد

تا صداي قطار را بشنوم

كه چهره‌ي او را دور مي‌كند.

 آه خسرو مردگان!

با چشم بسته چطور بازي مي‌كني

در فيلمنامه‌اي كه نشانت ندادند

در جمع مردگان تماشاچي

كه از دلتنگي بسيار

آه مي‌كشند.

 بازي مكن

فرقي ميان تماشاگر و بازيگر مردگان نيست.

بازي مكن

خيمه‌شب‌بازي‌ها فقط براي ادامه‌ي زندگي بود

 "شمس لنگرودي"

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط گل بارون زده |

کاش می شد برم یه جای دور ....جایی که کسی منو نشناسه..... جایی که فقط بشه کتاب خوند.....نقاشی کرد..... رویا داشت..... جایی که بشه فکر نکرد....به کار......به پول.... به رفتن از این مملکت.... به آینده نامعلوم.... به هیچ چیزی فکر نکرد. چقدر خوبه که روی شونه هات چیزی سنگینی نکنه.... چقدر خوبه که احساس کنی مثل یه پر سبکی. باد میاد و می بردت به هر جایی که دلت خواست.

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط گل بارون زده |

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم

به تو می اندیشم و زمان را لمس می کنم

معلق و بی انتها

می وزم می بارم می تابم

آسمانم ستارگان و زمین و گندم عطر آگینی که دانه می بندد

رقصان

در جهان سبز خویش

از تو عبور می کنم

چنان که تندری از شب

می درخشم و فرو می ریزم

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط گل بارون زده |

سلام. من آمدم یه جایی که هیچ کس نیست. هیچ دوستی ندارم. منم و یک صفحه سفید که هر وقت بخوام هر چی بخوام توش می نویسم لازم هم نیست به کسی دربارش توضیح بدم. اینجا من هستم و دنیای خودم . فارغ از همه چیز. اینجا می خوام از همه چیزایی که دوست دارم بنویسم. از همه حس های خوبم، از همه کسایی که دوستشون دارم، کسایی که به ساده لوحیشون می خندم، به کسایی که فکر می کنن خیلی باحالان اما از نظر من خیلی هم بی حالن، کسایی که تو حصاری اطراف خودشون کشیدن ادعای جهانی فکر کردن دارن و ..... اینجا منم و خودم و خودم

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط گل بارون زده |